کلاس پنجم ابتدایی که بودم، یه معلمی داشتیم که عادت داشت بچه ها رو با خط کش کتک بزنه. به خاطر همین مسئله کلاس "پنجم الف" تو مدرسه شهرتی به هم زده بود و بچه ها به کلاس چهارم که می رسیدن، تمام دغدغه شون این می شد که چطور سال دیگه از چنگ این جلادِ معلم نما فرار کنن و بیفتن تو کلاس پنجم ب.
البته افتادن من تو کلاس پنجم الف داستان دیگه ای داشت. اون سال ما تازه از یه شهر دیگه اومده بودیم و برخلاف بچه های دیگه، من هیچ پیش زمینه ای از مدرسه جدید و بچه ها و معلم ها تو ذهنم نداشتم. اینه که روز اول مهر، طبق معمول اول مهر سال های دیگه خوشحال و خندان راهی مدرسه شدم و توی تقسیم بندی کلاسی، بی خبر از همه جا، تو کلاس "پنجم ب" افتادم.
همون روز تا رفتیم سر کلاس، معلم پنجم ب بچه ی لاغر مردنی شو که با خودش آورده بود مدرسه، گذاشت روی میز و باهاش ستون فقرات رو بهمون معرفی کرد (یا به زعم خودش درس داد)، حتی اصلاً به خودش زحمت نمی داد از روی صندلیش بلند بشه. موقعی که با صدای نامفهومش داشت از مسائل بدیهی و پرت و پلایی که به نظر نمی اومد ربطی به درس و کتابمون داشته باشه حرف می زد، گرد و خاک زیادی تو هوا معلق بود و بچه ها بلندبلند با هم حرف میزدن، و من داشتم به این فکر می کردم که آیا تو این یک سال از این کلاس چیزی یاد خواهم گرفت؟ در همون زمان، معلم خط کشی تو دفتر داشت سر انتقال دانش آموز تازه وارد معدل بیستی به کلاس خودش با مدیر چک و چونه می زد. این شد که وقتی اومدن در کلاس و گفتن وسایلمو جمع کنم برم سر کلاس الف، بدون هیچ تردیدی قبول کردم. موقع رفتن، احساس کردم دو سه نفری پشت سرم آه کشیدن، که بعدها فهمیدم به نشانه ی اظهار تأسف بوده.
کلاس معلم خط کشی تمیز و مرتب بود، هیچ گرد و خاکی توی هوا وجود نداشت و کوچیکترین صدایی از کسی بیرون نمی اومد. طی مراسم کوتاهی به بچه ها معرفی شدم و خلاصه ای از سوابق درخشان تحصیلیم به سمع و نظر حضار رسانده شد. باز هم بعدها متوجه شدم برخلاف مدرسه قبلیم که درس خوندن توش کار شاقی قلمداد نمی شد و ۹۹٪ بچه ها با معدل ۲۰ فارغ التحصیل می شدن، تو این مدرسه معدل بیست بسیار کمیاب و حتی نایاب بود. در واقع با خروج من از کلاس ب، دیگه هیچ معدل بیستی تو اون کلاس نبود و معلم خط کشی با خودخواهی دو سه تا نمونه ی موجود رو از آن خودش کرده بود.
معلم خط کشی، جایی رو توی میز دوم ردیف کنار پنجره -ردیفی که میز خودش در مجاورتش قرار داشت- بهم اختصاص داد و سِمَت سرگروهی و نظارت بر ۵ تا از شاگردای کلاس رو بهم واگذار کرد. در واقع کلاس متشکل از شش تا از این گروههای ۵ نفره بود که شش سرگروه نظارت بر اونها رو به عهده داشتن. خب از اونجا که تو مدرسه قبلی اینجور چیزها باب نبود، من کوچیکترین تصوری از مفهوم سرگروه نداشتم، اونم به معنای خاصی که تو کلاس پنجم الف تعریف شده بود. معلم خط کشی که همه چیز رو در این باره بدیهی می دونست، هیچ وظیفه ای رو بهم تفهیم نکرد و منم تا موقعی که زنگ خونه خورد، تقریباً همه چیز رو در این رابطه به فراموشی سپرده بودم و با شعف خاصی که شنیدن صدای زنگ خونه تو هر دانش آموزی ایجاد می کنه، راهی خونه شدم.
(ادامه دارد)
دوستان چه خبرا؟
(به دلیل عدم آپدیت به مدت طولانی، کامنت دونی این پست به گفت و شنـــود میان همدیگه* اختصاص داده میشه.)
دوستدار شما: گوجه سبز
هشدار: اگر در حال خوردن چیزی هستید، لطفاً از خواندن این مطلب خودداری کنید.
یه روز صبح که از خواب پاشدم برم سر کار، توی آشپزخونه بدجوری بوی سوسک میومد (بعله سوسک هم بو داره. اینو اونایی که زیاد با سوسکا سروکله زدن خوب درک می کنن). خلاصه اول یه فحش آبدار نصیبش کردم و سرش غر زدم که این وقت زمسّون اینجا چی کار می کنه آخه. البته سوکسه خودشو یه جایی قایم کرده بود و من نمی دیدمش، فقط همون طور که گفتم بوش مشاممو پر کرده بود. بعد شروع کردم به جارو کردن آشپزخونه و فحش دادن به خورده نونایی که لابد سوسکه رو از ناکجاآبادی که همیشه توش بوده بیرون کشیدن. اما یهو نمی دونم چی شد که سر حرفم با سوسکه باز شد و کلی براش درددل کردم (بعله). اونم از همون جایی که قایم شده بود صبورانه به حرفام گوش می کرد و از جاش جم نمی خورد. شایدم تعجب کرده بود که انقدر عادی با مسئله ی وجودش برخورد کردم و برخلاف گذشته در مواجهه با یکی از اعضای خانوادش، عکس العمل هیستریک از خودم نشون ندادم.
شب تو آشپزخونه متوجه لکه سیاهی کنار دیوار شدم. یه سوسک متوسط القامه کنار دیوار وایساده بود و انگار منتظر چیزی بود. آروم از کنارش رد شدم و رفتم سراغ کابینت زیر ظرفشویی. تارومارو برداشتم و تقریباً رو سرش خالی کردم (هنوز شجاعت کشتن سوسک با لنگه دمپایی رو پیدا نکردم). اولش انگار بهت زده شده بود ولی بعد عکس العملی رو نشون داد که همه ی سوسکای دیگه تو همچی موقعیتی از خودشون بروز می دن. در جستجوی راهی برای گریز از مرگ حتمی، مستأصلانه به اینور و اونور می دوید تا اینکه بالاخره تموم کرد.
جنازه شو با خاک انداز تو سطل آشغال انداختم. بعد یه دفه حس کردم سوسکه اون شب از جای همیشگیش اومده بود بیرون، نه دنبال غذا (آخه دیگه غذایی براش باقی نذاشته بودم)، نه. اومده بود براش حرف بزنم، باهاش دردل کنم، اومده بود بدون اینکه حرفی بزنه فقط به حرفام گوش بده. واسه همین بود که وقتی رذیلانه از کنارش رد می شدم از جاش جم نخورد. سوسکه بهم اعتماد کرده بود، فک کرده بود می تونه رو رفاقت باهام حساب کنه، انگار نخواسته بود باور کنه که من آدمم و این چیزا سرم نمیشه...
كمكم كار به جايي رسيد كه ناظم پسرها زنگهاي تفريح با تركهاي كنار سوراخ ديوار ميايستاد و اجازه نميداد پسرها به مثلاً خوراكيهايي كه براشون تعبيه ميكرديم نزديك بشن.
تا اينكه روزي از روزها تو يكي از همين زنگهاي تفريح، خبر رسيد كه سومها كار خودشونو كردن و ماجرا رو به دفتر لو دادن. البته خيلي هم مطمئن نبوديم كه كار، كار اونا بوده يا ناظم پسرا. خبر رسيده همچنين حاكي از اين بود كه قراره ناظم خودمون بعد از اتمام زنگ تفريح جلوي درب ورودي ساختمون مدرسه تمام مجرمها رو بازداشت كنه.
اضطراب شديدي همه رو فرا گرفته بود. تنها نقشهاي كه به ذهنمون رسيد اين بود كه متفرق بشيم. افراد با ترفندهاي مختلفي از تيررس ناظم فرار ميكردن. بعضيها خودشونو با بچههاي سال پاييني قاطي كردن و در حاليكه وانمود ميكردن دارن بهشون مشاوره درسي ارائه ميدن از جلوي ناظم رد شدن، چندنفري هم بدو بدو كنان و در حاليكه وانمود ميكردن يه موقعيت اورژانسي مهم پيش اومده و بالاي پلهها شديداً بهشون نياز دارن از صحنه فرار كردن. به هرحال اين وسط چندنفري هم گرفتار شدن.
آخر سر موند يه گروه چهارنفره نفره متشكل از من و دوستام، كه در واقع هستهي اصلي گروه، كاشفان آجر شل روي ديوار و ترتيبدهندگان اصلي تورهاي تفريحي زنگ تفريح بوديم. قرار بر اين شد كه يكي از بچهها خودشو به معدهدرد شديد بزنه و بقيهمون در حاليكه دستاشو گرفتيم و تو راهرفتن بهش كمك ميكنيم از پلهها ببريمش بالا. با اين روش ترحمبرانگيز حواس ناظم پرت ميشد و احتمالاً اصل قضيه رو فراموش ميكرد، يا اينكه فكر ميكرد ما در تمام طول زنگ تفريح اصلاً حال خوشي نداشتيم كه بخوايم بريم دنبال اينجور كارها.
بنابراين در قالب يك گروه امدادي حملمريض اقدام به ورود به ساختمون كرديم. از جلوي ناظم رد شديم و به خيال خودمون نقشه موفقيتآميز عملي شده بود كه ناگهان ناظم از پشت سر فرمان ايست رو صادر كرد. اول خودمونو زديم به اون راه و همزمان دوستمون وولوم آه و ناله رو بالاتر برد. اما ناظم كه دست بردار نبود، دواندوان خودشو بهمون رسوند و با ذكر نام مستقيم دستگيرمون كرد. بعد از دستگيري به محلي كه بقيه بازداشتشدگان نگهداري ميشدن منتقل شديم، يعني گوشهاي از سالن مدرسه.
حالا ديگه بچهها رفته بودن سر كلاس و معلمها كمكم از دفتر بيرون مياومدن تا برن سر كلاس. دوستم همچنان وانمود ميكرد كه داره از درد به خودش ميپيچه و ناظم معلم بهداشت رو فرستاد سروقتمون كه ببينه مصدوم چشه. اول بازجويي معلم بهداشت شروع شد: دل دردت از كي شروع شد؟ از صبح چي خوردي؟ ديشب شام چي خوردي؟ سابقه دل درد داري... و دوستمون در حاليكه در برابر نگاههاي تحسينآميز ما، اشك تمساح از چشماش روون شده بود جوابهاي بي سروتهي به اين سؤالات ميداد.
از اونطرف تو دفتر مدرسه جلسهاي بين ناظم، مدير و چندتا از مسئولاي فرعي برقرار بود. بالاخره در قالب هيئت متهمان به دفتر احضار شديم. به محض ورود ما يكي از مسئولان مربوطه به قرائت صورتجلسه پرداخت و براي بقيه توضيح داد كه به خاطر اينكه وسط حياط تيغه كشيده شده، باغبون مدرسه مجبور بوده براي رد كردن شلنگ آب از ديوار يكي از آجرها رو برداره. بعد عدهاي از پسران شرور مدرسه بغلي با شناسايي محل اختفاي اين آجر اقدام به درآوردن آجر از توي ديوار كردن تا دختران زيباي مدرسهي ما رو ديد بزنن! مدير محترم در اين رابطه فرمودن كه خب البته اونام حق داشتن چون زيبايي رو همه دوست دارن! بقيه هم اين فرمايشات گرانمايه رو تأييد كردن. سرانجام پسرها مقصر شناخته شده و مورد نچنچ همگان قرار گرفتند و ما -در كمال ناباوري- از دفتر مرخص شديم.
فرداي اون روز نيمكتي كه جلوي ديوار گذاشته بوديم ناپديد شده بود و آجر مذكور با سيمان توي ديوار محكم شده بود. هيچكس نفهميد از اون به بعد باغبون مدرسه چطور به باغچهها آب ميداد.
همون روز دو تا از نيمكتهاي حياط رو آورديم و در مجاورت ديوار روبروي هم قرار داديم. بعدش از بچههاي كلاس دعوت به عمل آورديم كه در تور تفريحي جديد همراهيمون كنن. طبيعي بود كه فقط بچه خرخونها قبول نكردن، خب به هرحال اونها ترجيح ميدادن اوقات ناچيز باقيمونده تا كنكور رو صرف تبادلات علمي و بحث و مداقه در نكات علمي بكنن. اما با توجه به درك دوجانبهاي كه ما و اونها از همديگه داشتيم، عدم شركتشون در اين برنامه برامون مشكلساز نبود و اونها هم دورادور جويا و در جريان ماوقع بودن.
حالا ديگه زنگهاي تفريح به اتفاق بچههاي كلاس روي نيمكتها ميشستيم و هركس برنامهاي براي تكميل بساط خنده پيشنهاد ميداد. از جملهي اين پيشنهادها اين بود كه مثلاً مخلوطي از آب و خاك توي ليوان بستني درست ميكرديم و به عنوان بستني شكلاتي تو سوراخ ديوار قرار ميداديم يا اينكه سيبي رو كه نصفش گاز زده شده بود رو طوري كه طرف سالمش رو به اونور باشه توي سوراخ ديوار ميذاشتيم و يكي از دوستان از اونطرفيها دعوت ميكرد كه اگه بستني يا سيب ميل دارن بيان بخورن. هر روز عدهي جديدي از پسرها پيدا ميشدن كه عليرغم هشدار مارگزيدهها گولمون رو بخورن و بدين ترتيب بساط خندهي هر روزمون تا مدتي فراهم بود. اما خب بعد از مدتي، حنامون كمكم پيششون رنگ ميباخت و ديگه به راحتي بستههاي پيشنهاديمون رو نميپذيرفتن. اين بود كه كمكم بايد به فكر ترفندهاي جديدي ميبوديم.
نكتهي كمي عجيب ماجرا اين بود كه هر روز صبح كه مياومديم مدرسه متوجه ميشديم كه دست نامعلومي آجر رو مجدداً تو ديوار كار گذاشته، اما باز هم با يه ضربهي نه چندان محكم از طرف ما يا اونوريها - كه به طرز مازوخيسمانهاي به آزار و اذيت روزمرهي ما عادت كرده بودن- آجر به حياط اونها يا ما پرتاب ميشد و باز روز از نو و روزي از نو.
تا اينكه جمعشدن پيشهاي رياضي در كنار ديوار حياط و بساط شادي و خندهشون كنجكاوي بچههاي مدرسه رو برانگيخت. ديري نگذشت كه بچههاي سوم رياضي - كه نقشههاي جاهطلبانهاي براي رياست بر مدرسه بعد از ما كشيده بودن- واسهمون شاخ شدن و با فرستادن هيئتي - ابتدا دوستانه- پيشنهاد دادن كه يكي از نيمكتها رو به اونها واگذار كنيم. طبيعيه كه هيچ عقل سليمي زير بار همچين معاملهاي نميرفت. تازه ما هنوز ارشد مدرسه بوديم و هرگونه حركت و رفت و آمدي در مدرسه در وهله اول زيرنظر ما صورت ميگرفت. پس اين اونها بودن كه بايد بي چون و چرا از ما اطاعت ميكردن. اين بود كه مذاكراتشون با ما به نتيجه نرسيد...
ادامه دارد...
سالي كه قرار بود بريم پيشدانشگاهي، مقامات مربوطه تصميم گرفتن ساختمون مدرسهمون رو بكوبن و از نو بسازن. اينجوري بود كه قرار شد موقتاً براي يكسال به مجتمع پسرونهي مجاور نقل مكان كنيم، و اين سرآغاز تحولي در روابط اينوريها و اونوريها بود.
طبق تصميم مقامات مربوطه، ساختمون نسبتاً نوساز سه طبقهاي كه در منتهياليه اين مجموعهي پسرونه قرار داشت به ما اختصاص داده شد و قسمتي از حياط اونها با تيغه اي متشكل از يك رديف آجر به عنوان حياط دبيرستان دخترونه جدا گرديد. البته مقامات مربوطه همهي اين كارها رو تابستون اون سال سروسامون داده بودن، و وقتي اول مهر پا به مدرسه گذاشتيم همه چيز به قراري كه توصيف كردم آماده شده بود.
طبيعيه كه زنگهاي تفريح، ما اينطرف ديوار آجري و پسرها اونطرف ديوار مشغول تفريح بوديم/ بودند. چيزي از شروع سال تحصيلي نگذشته بود كه تو يكي از همين زنگهاي تفريح، زماني كه با چندتا از رفقا -تصادفاً- در كنار ديوار مشغول قدم زدن بوديم، آجري روي ديوار توجهمو به خودش جلب كرد. از وجنات آجر مذكور اينطور برميومد كه به ديوار تعلق نداره و انگار توي ديوار جابجا شده.
هيئت بازرسي بعد از مروري اجمالي و كمي دستكاري، موفق شد طي حركتي انفجاري آجر رو با يه ضربه به حياط اونوريها پرت كنه! حالا ديگه روزنهاي به دنيايي جديد به رومون باز شده بود...
ادامه دارد...
دبيرستاني كه بودم، مدرسهمون از دو رديف ساختمون آجري كهنه و رنگو رو رفتهي يك طبقه با سقف شيرواني تشكيل ميشد كه روبروي هم قرار گرفته بودن. بنا به كاشيكاري سردر مدرسه، اين ساختمون در سال ۱۳۳۰ شمسي بنا شده بود.
ديوار به ديوار مدرسهمون -يعني پشت يكي از اين ساختمونهاي زواردررفته- مجموعه عظيم پسرونهاي قرار داشت كه اون سرش ناپيدا بود و بنا به تخمين منابع آگاه، حدود نيمي از پسرهاي شهر تو اون مدرسه درس ميخوندن. اين مجموعه عظيم شامل چند دبيرستان و هنرستان معمولي و بزرگسالان و يك مجموعه آموزشي مذهبي ميشد و خلاصه اينكه همه مدل جنسي به وفور توش يافت ميشد.
عليرغم يهطبقهبودن مدرسهي ما، سلفسرويس حالت نيمطبقهاي رو داشت كه بالاي آشپزخونه بنا شده بود. اين قسمت از مدرسه، تنها جايي بود كه ويوي مناسبي روي مدرسهي پسرونه داشت.
اگرچه پنجرههاي سلف شديداً توسط نيروهاي امنـــيتي مدرسه كنترل ميشد، اما هرازگاهي دور از چشم ناظم فرصت معاشرتي بين اينوريها و اونوريها پيش مياومد و شمارهجاتي ردو بدل ميشد. البته اين معاشرتهاي مختصر كه با قيلوقال زيادي همراه بود، هيچوقت به برقراري رابطه و حتي برقراي تماس با شمارههاي دريافتي منتهي نميشد و در واقع اين شيطنتهاي پنجرهاي فقط نوعي تخليه هيجاني به شمار ميرفت. از نظر ما وقتي از پنجرهها محافظت نميشد، لازم بود ازشون سوء استفادهاي صورت بگيره تا نيروهاي امنــــيتي احساس نكنن كارشون بيهوده بوده - و اين وظيفهاي بود كه همكلاسيهاي من به عهده گرفته بودن و به نحو احسن از پسش بر مياومدن.
بههرحال سوء استفاده از پنجرهها معمولاً مدت زيادي طول نميكشيد. روال كار به اين ترتيب بود كه به محض راهيافتن ما به سلف در ساعاتي غير از ساعت نهار (به جز ساعت نهار تردد توي سلف ممنوع بود)، بچههاي كلاس در قالب گروههاي پنج و شش نفره پشت پنجرهها مستقر ميشدن و منتظر ميشدن تا اولين طعمه از راه برسه. بديهيه كه چند نفري هم وظيفه نگهباني رو به عهده ميگرفتن. به محض نزديكشدن اولين طعمه، يكي از بچهها سعي ميكرد با ايجاد صداي پيس پيس توجه طعمه رو به خودش جلب كنه. گاهي پيش مياومد كه طعمه موردنظر دم به تله نميداد و ذكرگويان و استغفار كنان راهشو ميكشيد و ميرفت.
اما زياد طول نميكشيد كه جمع چندنفرهاي پايين پنجرهها تشكيل ميشد و سخنگوها از هر دوطرف وارد شور ميشدن. همينطور كه تعداد تجمعكنندگان پاي پنجرهها زياد ميشد و همهمهها بالا ميگرفت، سربـازان گمـ.ـنامي از اونطرف و اينطرف اخبار مذاكرات رو به گوش نواظم طرفين ميرسوندن. بعد از مدت كوتاهي سروكلهي ناظم اونوريها با تركه پيدا ميشد و جمعشون رو متفرق ميكرد. بعد نگهبانهاي ما آلارمزنان خبر اومدن ناظمو ميآوردن و ما درچشم برهمزدني متفرق ميشديم و از سالن بيرون ميپريديم و درحاليكه سعي ميكرديم غيرمشكوك! به نظر بيايم، در گروههاي دو و يك نفره از تيررس ديد ناظم محو ميشديم.
ناظم كه به قصد ادبكردن خلافكارها -با توپ پر- رهسپار سلف بود، چپچپ نگاهمون ميكرد. به هر حال اگه هم ميدونست كه كار كارِ ما بوده، چون مدركي نداشت و نتونسته بود سر بزنگاه گيرمون بندازه، كار بيشتري از دستش برنمياومد. اين بود كه هميشه در صدد موقعيتي بود كه مچمون رو يكبار براي هميشه بگيره و انتقامشو ازمون بگيره...
ادامه دارد... (قول ميدم!)
امشب لپ تابم پیغام غم انگیزی بهم داد. گفت صاحب عزیزم، من دیگه باطریم داره روزای آخر زندگیش رو سپری می کنه، خلاصه بدی خوبی چیزی ازش دیدی ببخش، اگه هم یه وقت خواستی باتری ماتری نو بخری، بیا آنلاین سفارش بده. خب طبیعتاً تو اون شرایط من ناراحت تر از اون بودم که از دستش عصبانی بشم که آخه لپتاب حسابی! سفارش آنلاینم کجا بود؟ واسه همین - غصه خوران- سرمو انداختم پایین و چیزی بهش نگفتم.
همین چند وقت پیش یه جایی می خوندم چرخه عمر باتری لپ تاب بعد از ۵۰۰ بار شارژ شدن تموم می شه، اما هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی هم پونصد بارِ* باتری خودم تموم می شه ![]()
خلاصه این که، به حساب ادوار** باتری خود برسید قبل از آن که به حساب ادوار باتری تان برسند.
(البته نرسیدید هم نرسیدید، چون اکراهی در آن نیست. ولی این باتری ها را که هر روز بر دستان مردم به سمت گورستان باتری ها می روند ببینید و فکر نکنید سر شما نمیاد، بعله، بالاخره شتریه که درِ (؟) هر باتری ای می خوابه)
* این دفعه رو به حروف نوشتم، آخه از شکل عددیش زیاد خوشم نیومد.
** (در اینجا) جمع دور [و نه دوره]
همانا لذتي كه در تمامكردن "خودكار" و "رژ لب" هست، در تمامكردن چيز ديگري نيست!
ديدين مجريهاي راديو وقتي جوگير ميشن، با مخاطب قرار دادن مهمون برنامه و در قالب ساختار چندشآور "من خودم..." عادات خودشونو براي شنوندهها توضيح ميدن؟
مثلاً اگه بحث كتابخوني باشه: آقاي دكتر، من خودم هر روز يك ساعت مطالعه ميكنم؛
بحث استفاده از وسايل نقليهي عمومي: اتفاقاً آقاي دكتر من خودم هر روز با مترو ميام سرِ كار؛
بحث بيرون گذاشتن آشغالا: بله آقاي دكتر، من خودم هميشه آشغالا رو با سطل ميبرم بيرون؛
يعني اينا يه لحظه هم به ذهنشون خطور نميكنه كه "خودشون"و تمام عادات مزخرفشون ممكنه براي شنوندههايي كه بالاجبار دارن از راديوي تاكسي مزخرفاتشونو ميشنون، كوچيكترين اهميتي نداشته باشن؟
اينايي كه تو هواي (هنوز نه چندان) پاييزي اين روزها پالتو ميپوشن و تموم دكمههاشم ميبندن و شالگردن ميندازن و بوت پاشون ميكنن، خودشونم ميفهمن وقتي بغل دست آدم واي ميسن، از بوي عرقشون حس خفگي به آدم دست ميده؟
بعد اون وقت زمستون بشه اينا ميخوان چي بپوشن؟!!!
أوصيكم بالاستماعِ الآلبوم "ساعت بيست و پنج*"، بالتلاوت الرضا اليزداني، فيه (المنظور في آهنگُها**) كيفٌ كثير، لعلّكم تُفلحون.
يارو يه خونهي چهار طبقه ساخته، كه بيشتر قسمتهاي قابل رؤيتش رو هم ديوار تشكيل داده، بعد برداشته به اندازهي نصف در ورودي خونهش، بالاي سردرش قاب درست كرده توش نوشته:
تمام گشت و مزين شد اين خجسته مكان / به فضل و منت پروردگار عالميان
هميشه صاحب اين منزل مبارك را / تن درست و دل شاد باد و بخت جوان
يعني اگه اين آدم برجهاي دوقلوي نيويورك (يا مثلاً هر بناي معروف ديگهاي) رو ساخته بود چي كار ميكرد؟
پينوشت۱: به دليل حافظهي شعري ضعيف نگارنده، قطعات اين شعر به واسطهي تلاشهاي مداوم و مستمر طي چند روز متوالي گردآوري شده است.
پينوشت۲: اين پست كاملاً از روي بدجنسي و با نيت مسخرهكردن صاحبِ خانهي موردنظر نوشته شده است. از پذيرش هرگونه نظر دلسوزانه، هدايتگرانه، منتقدانه و كلاً مخالف در اين رابطه معذوريم.
وقتي داشتيم واحدهاي زبان فرانسه رو پاس ميكرديم، هر وقت استاد يا يكي از دانشجوها موقع خوندن از روي متني به كلمهي "s...u..p...e..[r]...b" ميرسيد، هيجان خاصي كلاس رو فرا ميگرفت!
پينوشت 1: اين كلمه تو فرانسوي يه چيزي تو مايههاي "سوپــغـــب" تلفظ ميشه و به معناي "خيلي بزرگ" هست. البته ما به زعم خودمون معني ديگر اين كلمه رو به صورت زيرپوستي برداشت ميكرديم.
پينوشت 2: خدايا خودت وبلاگمو محفوظ بدار.
كلاس سوم ابتدايي كه بودم، تو يه منطقهي دورافتاده در كنار ساحل درياي عمان زندگي ميكرديم. امكانات مدرسهمون به اندازهاي كم بود كه موقع امتحانا، مسئولاي مدرسه دست به دامن باشگاههاي ورزشي و حتي زورخونهها ميشدن تا به عنوان سالن امتحان، از سالن اونها استفاده كنن. يادم مياد يه بار جاي من افتاده بود تو گودِ زورخونه!
به همين منوال، ساير امكانات مدرسه هم در سطح پاييني بود و مثلاً برگه امتحاني رو يا خودمون ميبرديم يا قبل از شروع امتحانات پولشو ازمون ميگرفتن. اون سال مدرسهمون با همكاري شيفت مخالف (يعني شيفت پسرها)، پوشههاي زردرنگي رو به عنوان زيردستي در اختيارمون قرار داده بود. بدين ترتيب كه روي هر پوشه، دو دايرهي بزرگ رسم شده بود، يكي بالا و اون يكي پايين. توي يك دايره اسم و مشخصات يكي از دانشآموزاي شيفت صبح و توي دايرهي ديگه، اسم و مشخصات يكي از دانشآموزاي شيفت بعدازظهر نوشته شده بود. يعني هر پوشه به طور همزمان تحت مالكيت دو نفر قرار داشت! اونجا بود كه براي اولين (و آخرين) بار، مفهوم زندگي در جوامع كمونيســـتي رو با عمق وجود درك كردم.
يكي دو تا امتحان اول به خير و خوشي گذشت. اما از امتحان سوم به بعد، يه جورايي فكرم درگير پوشه شده بود. وسيلهاي كه به من تعلق داشت، چطور ميتونست در ساعات دوري من، مورد استفادهي شخص ديگهاي قرار بگيره؟ بايد مالكيت تام خودم رو يهجوري احراز ميكردم. اين بود كه بنا به قانون چارديواري اختياري، فرداش تو دايرهي خودم، بعد از اسمم يه "خانم گل گلاب" اضافه كردم. تو امتحان بعدي متوجه شدم كه پسر دايره پاييني هم اسم خودشو به صفاتي نظير "سرور و سالار" مزين كرده! پس بايد باز دست به كار ميشدم. دقيقاً يادم نيست چي، اما يه سري صفت و كلمه كه حاوي اطلاعاتي در مورد بينظيري و پرفكت بودن بيش از حد شخص شخيص خودم بود رو تا جايي كه امكان داشت تو دايره نوشتم و جلسهي بعد ديدم پسره هم همين كارو كرده. به اين ترتيب پوشههاي روي ميزهاي ديگه همون طور سالم و تميز سر جاشون باقي مونده بودن، اما پوشهي رو ميز من شامل دو تا دايره بود كه روز به روز سياه و سياه تر ميشدن.
اوضاع به همين ترتيب پيش ميرفت تا اينكه يه روز، متوجه شدم كه پسره به محدودهي خصوصي من تجاوز كرده و تو يه جاي خالي كه نزديكاي اسمم گير آورده نوشته بود خر! يه لحظه خون جلوي چشمامو گرفت و اسم انواع و اقسام چهارپاياني رو كه بلد بودم تو دايرهش نوشتم. از فرداش بحث فحش و فحشكاري وارد مراحل جديدي شد و تا جايي كه دانش يه بچه ي نهساله اجازه ميداد، دري وري نثار همديگه كرديم. حالا مدتها بود كه از محدودههاي دايروي خودمون بيرون زده بوديم و ديگه تقريباً كل پوشه به سياهي ميزد.
دور از انتظار نبود كه نزديكاي آخر امتحانا، يه روز بعد از امتحان به دفتر مدرسه فرا خونده شدم. تو دفتر، يه پسربچه هم سن و سال خودم با سري افكنده و لب و لوچهاي آويزون حضور داشت. بعد از اينكه مقاديري از سوي مديران دو شيفت مورد توبيخ قرار گرفتيم، دو عدد پاك كن در اختيارمون قرار گرفت و به ميز مذكور فرا خونده شديم تا هركدوم، هر چي رو كه روي پوشه نوشته بوديم پاك كنيم.
محكوميت پوشهاي - پاككني با اعمال شاقه، درس خوبي برام شد كه در آينده تا جايي كه مي تونم از مالكيت شراكتي اجتناب كنم!