تبليغاتX
گوجه سبز

كابوس: دیشب خواب دیدم ارتش سایبر ایران (!) وبلاگمو هک کرده و به مدت چند ساعت تصویر مـ.ــموتی رو رو صفحه اصلي وبلاگم قرار داده. البته با پيگيري هايي كه تا صبح انجام دادم مشكل مرتفع شد.

كنترل اس: وقتي دارم يه متني رو با خودكار روي كاغذ مي نويسم، ناخودآگاه مدام دنبال كنترل اس مي گردم كه اطلاعات رو save كنم تا يه وقت نپره!  

  

نوشته شده توسط گوجه سبز در دوشنبه 30 آذر1388 |
به یاد روزهای خوش گذشته.
نوشته شده توسط گوجه سبز در شنبه 28 آذر1388 |

یک بچه مثبت و یک خل خلی با هم دوستند و با هم به پستخانه می روند تا به همسرانشان که با هم به نروژ سفر کرده اند نامه بفرستند. بچه مثبت تمبرش را با طول و تفضیل می چسباند و چند بار روی آن می کوبد که بهتر بچسبد.

اما خل خلی فریاد بلندی می کشد، به کارمندان می توپد و با حالتی جنون آمیز اعلام می کند که تصاویر تمبرها از فرط بی سلیقگی تهوع آورند و هرگز نخواهند توانست او را مجبور کنند که نامه اش را به همسر محبوبش با چنین چیز غم انگیزی چوب حراج بزند.

بچه مثبت خیلی معذب می شود، چون دیگر تمبرهایش را چسبانده است. اما چون خیلی با خل خلی دوست است، برای مرافقت با او حتی خود را تا این حد به خطر می اندازد که می گوید واقعا هم تصاویر تمبرهای بیست سنتی خیلی پیش پا افتاده و تکراری هستند، ولی یک پزویی ها رنگ دُردِ ته نشین شده شراب را دارند. اما هیچ کدام از این حرف ها خل خلی را آرام نمی کند، او نامه اش را تکان تکان می دهد و کارمندهایی را که هاج و واج به او نگاه می کنند سرزنش می کند.

بالاخره مسئول پستخانه می آید و بیست ثانیه بعد، خل خلی ناراحت، نامه در دست، در خیابان است.

بچه مثبت که دزدکی نامه ی خودش را توی صندوق انداخته، می رود تا او را تسکین دهد و به او می گوید: "خوشبختانه زن هامان با هم مسافرت می کنند. من در نامه ام نوشته ام که حال تو خوب است. به این ترتیب، زنت از طریق زن من می تواند این را بفهمد."

خولیو کورتاسار، قصه های قروقاطی

نوشته شده توسط گوجه سبز در پنجشنبه 26 آذر1388 |

(نظر به تعطیلی های مفرط و پشت سر هم در هفته های گذشته:)

عجب هفته ی طولانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي اي شده اين هفته!

چي مي شد روزاي كاري ما هم مثل خارجيا از دوشنبه شروع شه اما مثل خودمون پنجشنبه تموم شه؟!

 

نوشته شده توسط گوجه سبز در سه شنبه 24 آذر1388 |

چند ماه پيش تو يه سايت ثبت نام كردم كه بعدا فهميدم اصلا به دردم نمي خوره، يعني تخصصي رشته هاي اقتصاد و بازرگاني و اين جور چيزا بود و هر روز يه اصطلاح تخصصی جديد مي فرستاد به ميلم. منم از روی تنبلی توجهی به میل هاش - كه روز به روز حجم ميل هاي نخونده مو بيشتر مي كرد-  نداشتم تا اینکه امروز بالاخره تصمیم گرفتم ثبت نامم رو لغو کنم (اینم معادل فارسی unsubscribe!)

اما چشمتون روز بد نبينه، اين كار چنان حركت تأثر برانگيزي بود كه بعد از انجامش دلم مي خواست سرمو بذارم رو كي بورد و زار زار گريه كنم. يعني سايته قبل از اينكه كليد unsubscribe رو فشار بدم چندتا آپشن گذاشت جلوم كه حالا اگه مي خواي از اين به بعد ديگه واسه ات تبليغات نمي فرستيم و فقط چيزاي مفيد مي فرستيم و اينا، اما من با بي رحمي تمام گفتم نمي خوام. بعد دوباره گفت حالا اگه مي خواي آدرس يه ميل ديگه رو بده برات بفرستيم اونجا، باز گفتم نمي خوام و ظالمانه كليد نهايي رو زدم. هرچند يه جورايي بهش عادت كرده بودم و اين كار برام خيلي ناراحت كننده بود. آها راستي ازم فيدبك هم خواست با محتوايي شبيه اين كه اگه بدي خوبي چيزي از ما ديدي، لااقل بگو چرا داري مي ري (ول كن ماجرا نبود!)، منم گفتم كه اي بابا اين چه حرفيه، ‌شما به اين خوبي و مهربوني، دستتون درد نكنه اين همه لغت هاي خوب خوب واسه م فرستادين، اما خب چه مي شه كرد من هيچي ازشون نمي فهميدم! و خلاصه با خوبي و خوشي خداحافظي كرديم. 

بعدش با خيال نسبتا راحت پا شدم رفتم سراغ inbox ام كه ديدم اي دل غافل! سايته 2 تا ميل فرستاده با اين مضمون كه اي بي وفا، چون خودت خواستي ما ايميلتو از ليستمون پاك كرديم ()، قصد مزاحمت نداريم، اينم آخرين پياميه كه واسه ت مي فرستيم ()، حالا هر وقت باز دلت گرفت و خواستي بياي يه سري به ما بزني دوباره ثبت نامت مي كنيم. اگه هم بدي چيزي از ما به دل گرفتي، راحت باش، اون كليت (=كليد) reply هست اون پايين، اونو بزن هر حرفي تو دلت مونده به ما بگو. بعد كلي هم لينك كه اگه خواستي برگردي (مثلا) از اينجا بيا قدمت رو چشم ماست، اگه راهنمايي چيزي مي خواي بفرما اينجا و به همين ترتيب (حالا شما رو اين لينك ها كليك نكنين! الكيه، من باب مثال گفتم). ديگه چون اشك جلوي چشامو گرفته بود بقيه شو خوب نخوندم.

الان هم به شدت ناراحت و متأثرم. اما خب زندگي اين چيزارم داره ديگه، نه؟

نوشته شده توسط گوجه سبز در یکشنبه 22 آذر1388 |
داشتم فکر می کردم با وجود اینکه تا چند وقت دیگه فوق لیسانسمو می گیرم و دهه ی سوم زندگیم هم در حال پر شدنه، اما هنوز به این نتیجه نرسیدم که "در آینده می خوام چه کاره بشم"!!!

به قول بچه شاکی های بلاگستان: مملکته داریم؟

نوشته شده توسط گوجه سبز در شنبه 21 آذر1388 |

بچه که بودم اوشین (ورژن جهش نیافته ی جومونگ) همچین برنج و تربچه* رو با اشتها می خورد که دوست داشتم مامانم بعضی وقتا خورشت درست نکنه و به جاش تربچه بیاره سر سفره و برنج رو هم مثل اونا به شکل خمیر درست کنه. حالا اینکه چرا هیچ وقت از مامانم خواهش نکردم این کارو بکنه یا چرا خودم به شکل مستقل عملیات برنج و تربچه خوری رو به اجرا در نمیاوردم بحثش جداست. در واقع هیچ وقت دوست نداشتم کاری کنم که بچه ی نامعقولی به نظر بیام (و اصولا بچه به نظر بیام!). البته یکی دو بار دور از چشم والدین گرامی ترکیب مورد نظر رو امتحان کردم ولی اصلا خوشمزه نبود. کمی بیشتر که دقت کردم دیدم کلا تربچه* های اونا با ما فرق می کنه. شایدم منظور از تربچه* مثلا ترب یا شلغم ما بوده و ایراد کار از ترجمه ی سریال بود! به هر حال طعم شلغم با برنج هم اون طوری که باید چنگی به دل نمی زد. پس راز اشتها برانگیزی این برنج و تربچه* چی بود؟ 

بزرگتر که شدم پی بردم که همانا این راز در عجیب و غریب بودن این ترکیب نهفته است، یعنی صرف ترکیب دو تا اسم که سنخیت چندانی با هم ندارن و تازه ترکیبشون هم شکل غذا نیست باعث شده بود که اون غذا اونقدر خوشمزه به نظر بیاد. ای بسا که نه مواد غذایی به کار رفته، بلکه آهنگ کلمات به کار رفته در این ترکیب بود که اون تأثیر رو روم گذاشته بود. همچنین ولع هنرپیشه ی مورد نظر موقع خوردن برنج و تربچه در این زمینه بی تأثیر نبود. تازه اون قاشق چوبی ژاپنی هم چند درصدی تأثیر داشت که چون امکاناتش رو نداشتم خیلی بهش فکر نمی کردم.

در دوران دانشجویی و به خصوص در شب های امتحان یا تحویل پروژه به خاطر ذیق وقت و در اختیار نداشتن منابع غذایی کافی غذاهای نامأنوس زیادی از این دست رو امتحان کردم. نمونه اش امروز که نهار یه نصف پیتزای مونده خوردم و شام ۴ تا گوجه فرنگی خورد شده با نمک! (البته کالباس و تخم مرغ هم داریم (نه اینکه فکر کنید نداریم!) ولی برای وعده های غذایی فردا در نظر گرفته شده و نیز از نظر اصطلاح شناختی تو مطالعه ی موردی امروز ما اهمیتی نداره.) فکر کردم این ترکیب "گوجه** فرنگی خورد شده با نمک" هم در نوع خودش چه ترکیب اشتها برانگیزی می تونه باشه! جواب این سؤال من تا حد زیادی به عکس العمل شما بعد از خوندن این پست بستگی داره.

پی نوشت: حالا شما باور نکنین که شامم این بوده چون همین الان که دارم این مطلبو می نویسم کم کم ضعف داره بهم مستولی می شه و ای بسا که پاشم قیمه یا حتی آش درست کنم! پس اگه یه وقت هوس "گوجه** فرنگی خورد شده با نمک" کردین یادتون باشه که "این محصول نمی تواند جایگزین غذای اصلی شود".

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* لطفا تمرکز کنین تا یادتون بیاد که گوینده نقش اوشین "چ" رو تو کلمه ی "تربچه" چطوری تلفظ می کرد. (راهنمایی: یه چیزی بین "چ" و "ت" و "س"!) 

** محض تنوع می تونین "ج" کلمه "گوجه" رو یه چیزی تو مایه های "ج" و "ز" و "د" تلفظ کنین (راهنمایی: می تونین از بچه های جوادیه کمک بگیرین)

نوشته شده توسط گوجه سبز در پنجشنبه 19 آذر1388 |

لابد فکر می کنید از گوجه سبز بعیده که از این حرفا بزنه (حالا چي مي شه یه بار بذارید از طرف شما خودمو تحویل بگیرم؟). راستش خيلي سعي كردم يه كاري كنم كه اين پستو ننويسم، اما چه مي شه كرد كه اون نفسي كه معلم بينش ها هميشه ازش مي نالن و نمي دونم اسمش اماره است يا لوامه است يا چيز ديگه (و البته اسمش - برخلاف كاركردش- اهميت چنداني نداره) طبق معمول بر نفس معمولي ام پيروز شد و باعث شد اين پست نوشته بشه.

از طرفي ديدم خودم و اكثر غريب به اتفاق خواننده ها (اون طور كه به نظر مياد البته) حائز شرايط سني مثبت ۱۲، ۱۶، ۱۸، ۲۱ و اي بسا بيشتر از اين حرفا مي باشيم پس چرا از اين امكاني كه سنمون اتوماتيك وار در اختيارمون قرار داده استفاده نكنيم؟

و اما بريم سر اصل مطلب:

در راستاي يكي از اقدامات فرهنگي اخيرم كه همانا خريدن و تماشاي فيلم هاي سينمايي (از نوع هولوگرام دار) (و از نوع در سينما يا اتوبوس مشاهده نشده!) هست ديشب تصميم گرفتم فيلم "كنعان" رو تماشا كنم. احتمالا تا اينجاي كار بر خواننده ي اصيل ايرانيِ ذهن منعطف (بر وزن منحرف) ــي كه اين فيلم رو ديده پرواضحه كه مي خوام راجع به چي صحبت كنم. و بر خواننده اي كه فيلمو نديده اندكي كف. در راستاي زدودن كف از سر و روي شما خواننده ي عزيز توجهتونو به مكالمه زير كه بين دختره (مينا) و وكيلش اتفاق افتاد جلب مي كنم (روم به ديوار به توان n):

وكيله: آخه اين دم آخري* چه وقت حامله شدن بود؟

مينا: دلم براش سوخت (!!!!!!!!!!!!!!)

*منظور از دم آخري "تو اين طلاق و طلاق كشي" است.

از این جا به بعد روی حرفم با عوامل این فیلمه (شما خودتونو ناراحت نکنین):

جناب عوامل! حالا من پلاس ۱۲، نه ۱۶، نه ۱۸، نه ۲۱، اصلا فراتر از اين حرفا! ولي آخه اين چه حرفيه؟؟؟!!! حالا بر فرض هم كه شخصيت بيننده جماعت رو فراتر از اون حرفا! در نظر گرفتین یا مثلا خواستین تابو شكني كنین و با بيننده راحت باشین (كما اينكه از اين نمونه هاي مفتضحانه و مبتذل شکستن تابوهای جنسی تو سينما مخصوصا تو چند سال اخير كم نديديم) ولی بازم این شد حرف؟ بعد ترانه علیدوستی موقع گفتن این جمله گهربار که دو دفعه هم اداش کرد یه فیگوری گرفته بود که بیننده به طرز اجتناب ناپذیری باید واسه این فداکاریش احترام قائل می شد! از همه ی این حرفا گذشته اون ممدرضا فروتن دیگه واسه ما ممدرضا فروتن بشو نیست که نیست! یعنی از اونجای فیلم به بعد دیگه هر وقت باهاش رخ تو رخ شدم از خجالت آب شدم رفتم تو زمین، نشون به اون نشون که هنوز سی دی ۲ فیلمو ندیدم و حتی روم نشده سی دی ۱ رو از تو دستگاه در بیارم.

خلاصه که خیلی زشت بود، والا آدم یه فیلم خارجی می بینه فوقش چارتا صحنه داره که رد می شه می ره پی کارش، اما اینجوری با روح و روان آدم بازی نمی شه. حالا اگه امکانات اجرایی ندارین و مجبورین فقط حرف یه سری چیزا رو بزنین لااقل حرف حساب بزنین، برین قبلش دو تا کتاب بخونین، اصلا یه تأملی تو زندگی خودتون بکنین، ببینین اگه زنتون همچی حرفی رو در مورد شما بزنه چه حالی بهتون دست میده؟ واقعا که!

پی نوشت: یه عالمه حرف در مورد امروز داشتم از نوشته های امیدبخشی که صبح در و دیوار شهرو پوشونده بود تا دود و دمی که بعداز ظهر همه جا رو گرفته بود و دانشگاه که دم درش رو زمین عکس پرچم امریکا و انگلیس و اسی جونشون رو کشیده بودن که ما از روش رد شیم و من به جای اینکه از روش رد شم در حالیکه متعجبانه نگاه می کردم از کنارش رد شدم و مکالمه ی زیر که بین من و نگهبان رد و بدل شد:

نگهبان: کارت

گوجه: سلام

نگهبان: کارت!

گوجه: سلام!

نگهبان: کارت؟!

گوجه: سلام؟!

و نهایتا:

نگهبان: سلام!

گوجه سبز: کارت همرام نیست.

نگهبان: بیا برو تو.

اما دیگه ترجیح می دم اون حرفا رو ننویسم چون پستم خیلی طولانی می شه

نوشته شده توسط گوجه سبز در دوشنبه 16 آذر1388 |
فال امروز گوجه ای:

چون به خودت زيادي اعتماد داري فكر مي‌كني كه هر كاري كه انجام مي‌دهي و يا هر حرفي كه مي‌زني درست و به جاست. بهتر است بعضي مواقع خودت را جاي ديگران بگذاري، بعد متوجه نظر آنها در مورد خودت مي‌شوي. انتقادهايي كه احتمالا از تو مي‌شود تا حدودي درست است.

 

پ. ن. ۱: والا هر انتظار دیگه ای از خودم داشتم جز این!

پ. ن. ۲: زیاد به فال اعتقاد ندارم اما اعتراف می کنم که عاشق انواع فال و احضار روح و اینا بوده و هستم و بیشتر وقتا به توصیه هاشون عمل می کنم!

پ. ن. ۳: به نظر می رسه که پر بیراه هم نمیگه.

نوشته شده توسط گوجه سبز در یکشنبه 15 آذر1388 |
امروز همكلاسيم از پايان نامه ش دفاع كرد و ۲۰ شد.

با اين حساب من ۲۱ مي خوام.

چون اگه روزي پايان نامه مو بنويسم مطمئنم خيلي بهتر از اون مي نويسم!

نوشته شده توسط گوجه سبز در دوشنبه 9 آذر1388 |

امروز تصمیم گرفتم واسه اولین بار تو عمرم آش رشته درست کنم. همیشه به نظرم درست کردن آش رشته فقط و فقط از خانم های کدبانو و باتجربه ای نظیر کوکب خانم* برمیومده و گاو نر و مرد کهن و اینا می خواسته. اما به هر حال اونا هم از یه جایی شروع کردن لابد.

برخلاف همیشه امروز چیزی نسوزوندم (در واقع در تمام مراحل یادم بود که یه چیزی رو گازه!) و مراحل پخته شدن لوبیا و عدس و نخود به خوبی و خوشی سپری شد. موقع ریختن سبزی و رشته تئوری دوست جون این بود که باید از هر کدوم نصفشو بریزیم (صرفنظر از اینکه که مقدار اولیه هر ماده چقدر باشه). منم که در مقابل حرف حساب (شده!) تسلیمم قبول کردم. بماند که هر کاری کردم رشته ها تو آش غرق نمی شدن و مجبور شدم مقادیر معتنابهی آب روش بریزم.

نیم ساعت بعد رفتم سر قابلمه ببینم اوضاع از چه قراره که چشمتون روز بد نبینه، دیدم آشمون مسخ شده و به ماکارونی تبدیل شده! انقدر رشته تو آش ریخته بودم که ماهیت آش به کلی عوض شده بود. به سرعت طی عملیات نجات غریق رشته ها رو از آش خارج کردم و بعد از تکوندن! دور انداختم. تا نهایتا یه کمی شبیه آش شد.

الان غذای یاد شده همچنان رو گاز در حال قل و قله و هیچ رغبتی واسه آوردن و خوردنش ندارم. دوست جونم که هنوز از استحاله و اینا بی خبره. نتیجه اخلاقی این که هیچ ضرب المثلی رو بیخود نگفتن و گاو نر و مرد کهن و حتی کوکب خانم هم از بس کار نیکو کردن پر شدن!

* با اینکه ما فقط نیمرو درست کردن این کوکب خانم رو دیدیم اما نمی دونم چرا به عنوان یه اسطوره آشپزی و خونه داری واسه مون جا افتاده.

نوشته شده توسط گوجه سبز در شنبه 7 آذر1388 |
بارالها

ذهن ما را organized بفرما تا بتوانیم چیزهایی را که خوانده ایم و نفهمیده ایم و نمی دانیم چه ربطی به هم دارند به یاری تو به هم مربوط نماییم و به انواع تایتل ها و سابتایتل ها بیاراییم؛

word را رام بفرما تا ازجنگولک بازی های گاه و بیگاه دست بردارد؛

ما را مفری عطا فرما تا از اینترنت بدان جا پناه بریم؛

گوگل ریدر را چند صباحی مسدود بفرما؛

هوس های نابه جایی همچون فیلم دیدن و بیرون رفتن را بر ما نازل نفرما؛

انواع چیزهای حواس پرت کنک را از چشم ما محفوظ بدار؛

باشد که رستگار شویم.  

 

نوشته شده توسط گوجه سبز در جمعه 6 آذر1388 |

 به نظر شما نظرخواهی برای پست بعدی فعال باشد؟ یا غیرفعال باشد؟ یا اینکه اصلا امکان درج نظر جدید وجود نداشته باشد؟ یا درج نظر تنها یک هفته پس از ارسال مطلب مجاز باشد؟ یا درج نظر تنها پانزده روز پس از ارسال مطلب مجاز باشد؟ یا بهتر است درج نظر تنها پس از یکماه پس از ارسال مطلب مجاز باشد؟ یا نظرات پس از تأیید نمایش داده شود؟

نوشته شده توسط گوجه سبز در چهارشنبه 4 آذر1388 |
یادش به خیر، بچه که بودیم چقدر در آفرینش "مداد" تأمل می کردیم!

پی نوشت: در این زمینه اگه موارد دیگه ای سراغ دارین معرفی کنین.

نوشته شده توسط گوجه سبز در سه شنبه 3 آذر1388 |
مموتي كودكي بود كه در بزرگسالي همه ي آرزوهايش را به واقعيت تبديل كرد.

 

نوشته شده توسط گوجه سبز در دوشنبه 2 آذر1388 |